کانون اصلاح و تربیت؛ برزخی برای دگرباشان جنسی و جنسیتی

۶۱۵۴۱۹۱۳

کانون اصلاح و تربیت، مرکزی که با هدف بازپروری و تربیت کودکان و نوجوانان مجرم غیربالغ و بزهکارانی که زیر هجده سال تمام سن دارند، در ایران شکل گرفت. اگرچه تاریخ تاسیس کانون اصلاح و تربیت کودکان و نوجوانان به سال ۱۳۴۷ و حکومت پهلوی بر می گردد، اما بسیاری از استان های ایران در سال های اخیر صاحب کانون اصلاح و تربیت شده اند. در حال حاضر در تمام استان های ایران به جز استان سمنان مرکز اصلاح و تربیت کودکان و نوجوانان وجود دارد. این کانون که زیر مجموعه سازمان زندان ها و اقدامات تامینی و تربیتی کشور است از سه واحد مستقل به نام های واحد نگهداری موقت، واحد اصلاح و تربیت و واحد زندان تشکیل شده است. هر یک از واحدهای مذکور از یکدگیر جدا بوده و در هر واحد کودکان و نوجوانان بر حسب سن، سابقه ارتکاب جرم، نوع جرم، و درجه تربیت پذیری طبقه بندی می شوند. مهم ترین جرایم ارتکابی کودکانی که به این کانون ها اعزام می شوند عبارتند از جرایم مواد مخدر، سرقت، دعوا، چاقو کشی و جرایم جنسی.

جرایم جنسی که معمولا با نام ناهنجاری های جنسی نیزاز آن یاد می شود، همواره موضوعی مناقشه برانگیز بوده که  با واکنش فعالین حقوق اقلیت های جنسی و جنسیتی رو به رو شده است و علیه آن دست به اعتراض زده اند. فعالین حقوق دگرباشان علت اعتراض خود را یکسان انگاری جرایمی چون تجاوز و آزار و اذیت جنسی با روابط رضایتمندانه دو همجنس اعلام می کنند که سبب می شود تا دگرباشان جنسی و جنسیتی درمعرض احکامی چون کانون اصلاح و تربیت و زندان، شلاق و حتی اعدام قرار بگیرند. بر همین اساس، بسیاری از کودکان و نوجوانان زیر هجده سال به دلیل اعلام تمایل به داشتن روابط همجنس خواهانه یا مشاهده در حین رابطه جنسی، مشمول مجازات شده و به کانون های اصلاح و تربیت فرستاده می شوند. نقش مراکز اصلاح و تربیت در این زمان مشخص می شود،  درمان و بیزارسازی کودکان و نوجوانان دگرباش از گرایش جنسی و هویت جنسیتی خود.

در برنامه چند قدم آنورتر با نیما، یکی از قربانیان کانون های اصلاح و تربیت گفت و گو می کنیم. او که چندین بار به کانون اصلاح و تربیت شهر ارومیه فرستاده شده است، از خشونت هایی می گوید که به دلیل آشکار شدن گرایش جنسی خود متحمل شده است.

 

نیما: «سلام من نیما هستم، بیست و دو ساله از ارومیه»

علی:«خیلی خوش آمدی به برنامه دو قدم اونورتر نیما جان، خیلی خوشحالیم که صدای تو را می شنویم. لطفا اول از همه به ما بگو که چه زمانی پی بردی که عضوی از جامعه رنگین کمانی هستی؟»

نیما:« در مدرسه به من می گفتند که چرا ادا و اطوار های تو دخترانه است. من هم شک کردم. مدتی بعد من با خواهرم به بازار رفتم، در آنجا پسری را دیدم و عاشق او شدم. نمی دانم، یک حس عجیبی به من وارد شد و من به این پسر علاقه مند شدم. من آمدم و برای مادرم قضیه را تعریف کردم و گفتم من این حس را دارم. گفتم من در خیابان چنین حسی پیدا کرده ام و به این پسر دلبسته ام. مادرم با خشونت کتک زد و به من گفت خودت را جمع کن، دقیقا حرف هایش یادم نیست. من به مشاور مدرسه مان مراجعه کردم، به من گفت نیما جان من می خواهم چند سوال از تو بپرسم. در اولین سوال پرسید دوست داری دخترشوی، من هم گفتم بله. پرسید آیا عروسک در خانه داری، من هم پاسخ دادم بله، زیاد، عروسک های دخترانه زیاد دارم، دوست دارم. از من پرسید که می خواهی ازدواج کنی، تشکیل خانواده دهی و زن خانواده باشی، گفتم ای کاش دختر خانواده بودم ولی نشد. در آخر به من گفت برای مادرت دعوت نامه می فرستم تا به مدرسه بیاید. مادرم آمد، مشاور با او صحبت کرد. بعد از آن رفتارهای او با خشونت همراه شد. مرا زندانی کردند، به پای من زنجیر بستند. حس خیلی بدی است ولی احساس می کنم در خانه خودم یک حیوان خانگی بودم. زنجیر می بستند و کتکم می زدند. این و آن را می آوردند و سرزنشم می کردند. به من می گفتند که خودت را جمع کن. تو پسر هستی. از وقتی که از خانه فهمیدند من همجنسگرا هستم، روزگارم را سیاه کردند، زندگی ام را سیاه کردند. سرزنشم می کردند، سرکوبم می کردند، می گفتند عضو شیطانی ها هستی. می دانید چه می گویم، واقعا باورش سخت است که خانواده ام به من اینطور بگویند، واقعا سخت است. من یک خواهر داشتم، خدا بیامرز چند سال پیش خودکشی کرد. او هم مثل من همحس بود. او هم دوست داشت که پسر شود. می گفت من هم می خواهم پسر باشم. موهایش را پسرانه می زد. عشق پسرانه داشت. می پرسید چرا از خانه اذیت مان می کنند، چرا خانواده بعضی این و آن از فرزندشان حمایت می کنند ولی از ما حمایت نمی شود. من هم می گفتم پنج انگشت شبیه هم نیست. یک با یک برابر نیست. ما هم اینطور هستیم. من پدر هم ندارم، اگر پدر داشتم، فکر کنم زندگی مان الان اینطور نبود. خواهرم کنارم بود. باعث زندگی ما فقط مادرمان است چون این و آن می آیند و می گویند پسر تو اداهای دخترانه دارد. خودت را به این و آن نسپار، پسرت را به راه خوب هدایت کن. من در مراسم فوت خواهرم گفتم که باعث مرگ خواهرم تو هستی، تو باعث شدی که رفت، که مهر و محبت را پیش کس دیگری دید، سمت او رفت. او هم کارهایی کرد که اصلا نمی توانم به زبان بیاورم. واقعا خودم را نمی توانم جای او بگذارم. الان هم چشم هایم پر از اشک شد. واقعا ناراحتم.»

علی: « برای این شرایط و تجربه های سختی که داشته ای متاسفم نیما جان. نیما بجز مشاور مدرسه آیا برای مشورت و کسب راهنمایی توانستی به جای دیگری مراجعه کنی؟»

نیما: « مشاوره هایی در مدرسه و خارج از مدرسه می رفتم. در مدرسه دعوت اولیاء داده بودند که مادرم بیاید تا مشکل مان را برطرف کند. همه چیز را به مادرم گفتند، همه چیز را. خارج از مدرسه هم که به یک آقای دکتر که نمی خواهم اینجا اسمش را بیاورم، آقای ایکس، خدا ذلیلش بکند. زندگی ام را نابود کرد. همه چیز را به مادرم گفته بود. من او را به قرآن قسم دادم، به او گفتم تو را به قرآن به مادرم چیزی نگو. گفت چیزی نمی گویم، تو با من راحت باش. به مادرم همه چیز را گفته بود. من او را به خدا سپرده ام. هیچ کدامشان به من کمک نکردند. فقط به من گفتند در جامعه ایران اینجور چیزها فایده ندارد. در خانه بنشین، حتی به سوپر مارکت هم نرو. من زمستانی هستم، در بهمن ماه به دنیا آمده ام. آرزویم این است که با دوستانم بروم پارک، برف بازی کنیم، آدم برفی درست کنیم ولی در این روز بارانی من زندانی هستم، حق ندارم بیرون بروم.»

علی: «نیما جان در صحبت هایی که قبلا با هم داشتیم از جایی به نام کانون اصلاح و تربیت یاد کردی و اینکه برای به قول خودشان “اصلاح دگرباشان” به چه رفتارهای خشونت آمیزی متوسل می شوند. می دانم که ممکن است یادآوری وقایع آن دوران سخت و دردناک باشد اما از تو می خواهم برای روشن شدن قضیه و اینکه شنوندگان رادیو بدانند در کانون های اصلاح و تربیت چه در جریان است، کمی از آنجا و افرادی که این محیط را اداره می کنند تعریف کنی»

نیما: « از وقتی که از خانه فهمیدند من همجنسگرا هستم، به پاهای من زنجیر بستند، کلا غذا نمی دادند. مرا تنبیه می کردند با آب سرد و شلنگ، مثل این بود که مرا جلوی آبشار سرد نگه بدارند و بگویند که نیم ساعت باید اینجا بایستی. هر شب تنبیه ام می کردند. خواب نداشتم. شب ساعت دوازده می خوابیدم و صبح ساعت پنج می بایست بیدار می شدم، اگر بیدار نمی شدم تنبیه می شدم. وقتی می دیدند که من تظاهری نمی کنم، زنگ می زدند به پاسگاه، به نیروی انتظامی که بیایید، مورد داریم اینجا. می آمدند، وقتی حس و حالم را می خواستم به رییس کلانتری بگویم، فوری راهکار اصلاح و تربیت ارائه می شد. اصلاح و تربیت که می خواستم بروم، ورودی آنجا، ببخشید که این را می گویم اما کاملا مرا لخت می کردند. بدنم را می دیدند و به من گفتند” جون چه بدنی داری، از دختر سرتری تو”. به خاطر جنسیتم باید خفه می شدم. چیزی نمی توانستم بگویم، اگر می گفتم آنوقت به خانواده ام می گفتند که این آدم بشو نیست. مجبور بودم به خاطر آزادی ام، به خاطر اینکه بیرون را دوباره ببینم خفه شوم. به خودم گفتم خفه شو و بگذار تا تمام شود. موهایم را کچل می کردند، مجبورم می کردند با آب سرد دوش بگیرم. ببخشید که این را می گویم اما به من تجاوز می کردند، اول رییس شان به من تجاوز می کرد و بعد سربازهایشان. می گویند اول باید بزرگش و بعد باید خاندانش. همین. رئیس آنجا یا مثلا سروان هایش من را می گیرند و می برند معاینه تا از من فیلم بگیرند. عین مانکن می گویند بپیچ به چپ، بپیچ به راست، کاملا لخت لخت. می پیچم اینور و آنور و آنها از من فیلم می گیرند. بعد از اینکه تجاوز می کنند، به می گویند برو، اگر آدم نشدی این فیلم ها را به خانواده ات نشان می دهیم و همه چیز را می گوییم، من هم مجبور می شدم. فیلم را می گرفتند و تهدیدم می کردند. مثلا وقتی که دوباره به کانون اصلاح و تربیت فرستاده می شدم، وقتی که می خواستم از خودم دفاع کنم که دیگر نتوانند به من تجاوز کنند، به من می گفتند که از تو فیلم گرفته ایم، می خواهی به خانواده ات نشان بدهیم یا نه. اگر می خواهی که به خانواده ات نشان ندهیم باید با من آن کار را بکنی. من هم مجبور می شدم، آبرویم را حفظ می کردم. گناه من نیست.»

علی: « نیما در تمام مدت حضورت  در کانون اصلاح و تربیت، آیا با افرادی که جزو جامعه رنگین کمانی باشند برخورد داشتی؟»

نیما: « بله رفیق هایی آنجا داشتم، همحس های من بودند. آنها ولی مثل من ازدواج نکرده بودند. آنها را هم خانواده شان یا پدرشان آورده بودند که اصلاح شوند، اخلاق و رفتارشان را کنار بگذارند. غیر من سه دگرباش دیگر آنجا بود. بقیه افراد ولی معتاد و خلافکار و دزد و امثال این ها بودند. یکی از آن سه نفر آنجا خودکشی کرد ، خدا بیامرزدش. فکر کنم اسمش آرمین بود ، بله آرمین بود. آن دو نفر دیگر را هم نمی دانم که الان مرده اند یا زنده. بله، بلاهایی که بر سر من آمده به سر آنها هم می آوردند. آنجا هر شب که می خوابیدیم، صبح که بلند می شدیم به ما سیلی می زدند. به خودم می گفتم خدایا ای کاش این یک کابوس وحشتناک باشد، ای کاش یک تجربه واقعی نباشد. ای کاش یک خواب وحشتناک باشد که از آن بیدار شوم ولی می دیدم که نه، این یک واقعیت است. از اینکه خودم را تا حالا نکشته ام و زنده ام شاخ درآورده ام، به خودم می گویم آیا این من هستم که توانسته ام این حد از زجر را تحمل کنم.»

علی: « از وضعیت اسفبار کانون اصلاح و تربیت گفتی نیما، اما میخوام بدونم اوضاع برای دگرباشان درشهرارومیه به چه شکله؟ »

نیما: « خراب، کلا خراب. هیچ کس نمی تواند از ترس بیرون برود و تفریح کند. وقتی که می خواهند بیرون بروند ماموران خفت شان می کنند. چند روز قبل در گروه همجنسگرایان بودم، یک نفر گفت که خواستم از خیابان امام رد شوم، ماشین گشت ایستاد و مرا سوار کرد و با خود برد. اول خودش به من تجاوز کرد و بعد سربازهایش. به من گفتند اگر با ما رابطه برقرار نکنی، تو را به کانون اصلاح و تربیت می بریم. او هم از ترس پیشنهادشان را قبول کرده بود. اینجا اوضاع خیلی خراب است.»

علی: « نیما جان در صحبت هایت به این اشاره کردی که قبلا ازدواج کرده ای، آیا این وصلت با اجبار خانواده صورت گرفت؟»

نیما: « از خانه به من گفتند که باید ازدواج کنی تا ما بفهمیم که تو به طور کامل ادا و اطوار هایت را کنار گذاشته ای. من هم به خاطر آزادی تصمیم گرفتم که ازدواج کنم که این ها از من دست بکشند. من هم ازدواج کردم ولی نتوانستم، حسی به او نداشتم. در کل حسی به جنس مخالف ندارم. تصمیم گرفتم اوضاع را به طور کامل برای آن دختر شرح بدهم. واکنشش به این صورت بود که شوکه شد. به من گفت اگر به من حسی نداشتی، بایستی به من می گفتی. من هم به او گفتم که از خانه اجبارم کردند و من مجبور شدم. خانواده اش هم عصبی شدند و گفتند چرا سرنوشت دخترمان را عوض کردی که من هم گفتم نمی توانم خودم را فدای حس دخترتان بکنم. من هم آدم هستم، دل دارم، حسی به او ندارم. به خاطر خانواده ام با او ازدواج کرده ام. ای کاش هم اصلا حسم را به او نمی گفتم و از من طلاق نمی گرفت. چون درست است که حسی به او نداشتم ولی از من که طلاق گرفت دوباره به من زنجیر زدند و به کانون اصلاح و تربیت فرستادند. خیلی برای من سخت شد.»

علی: « اکثر ما به دلیل کلیشه های جنسیتی که در مدارس ایران وجود دارد، مورد خشونت و آزار قرار می گیریم و خاطره خوشی از طول دوران تحصیل نداریم. همیشه از ما انتظار می رود که مطابق هنجارهای مورد پسند جامعه رفتار کنیم و از خطوط قرمزی که جامعه دگرجنسگرا محور برایمان تعیین کرده عبور نکنیم. در چنین شرایطی در محیط مدرسه از ما انتظار می رود که به ورزش خاصی علاقه نشان دهیم یا رفتارو پوشش ما مطابق هنجارهای تعیین شده از طرف حکومت و جامعه باشد تا  به قول خودشان کسی نتواند به ما دست درازی کند. الان می خواهم بدانم وضعیت تو در طول سال های تحصیل به چه شکل بود؟ آیا رفتار معلمان در تمام این مدت برای تو قابل قبول بوده؟»

نیما: « در مدارس، دوران ابتدایی که هیچ، راهنمایی و دبیرستان، بله چرا که نه، من به فوتبال اصلا علاقه نداشتم، به والیبال علاقه نداشتم. به وسطی و دویدن اینها علاقه داشتم. می خواستم مثل پروانه ها باشم و بال در بیاورم و پرواز کنم ولی در مدارس، پسرها در کل با اینجور چیزها طرف بودند که من دوست نداشتم. من تیزهوش کلاس در مدرسه مان بودم. به خاطر رفتارهایی که دانش آموزان، معلمان، مدیران که با من می کردند فرار کردم، از علمم گذشتم، از تجربه های علمی ام گذشتم. گفتم من آبرویم را باید حفظ کنم. یادم هست که در سال اول دبیرستان من شلوار تنگ می پوشیدم، همیشه دوست داشتم. در مدرسه همیشه مدیران، دبیران به من می گفتند که در کلاس بنشین، زنگ تفریح بیرون نرو. من در کلاس می نشستم، می دیدم که می آیند در همان کلاس و می خواهند به بدن دست بزنند، دست شان را به پای من می زدند که من از مدرسه  فرار می کردم. بعد مادرم را به مدرسه دعوت کردند که به او گفتند پسر تو جایی در این مدرسه ندارد و ادا و اطوارهای او با این پسر ها فرق می کند. من هم نرفتم و به مادرم گفتم. مادرم به من گفت خفه شو، تقصیر خودت است. من هم قبول کردم، گفتم شاید گناه از من است. من هم نشستم سر جایم و از علمم، از جانم، از دقیقه هایی که سپری کردم به کل پشیمانم. می گفتم ای کاش آن زمان من به حرف مردم، به کارهای مردم اهمیت نمی دادم. به هنرم، به علمم ادامه می دادم. الان شاید هم اینجا نبودم.

هجده سالم بود که مدرسه را ترک کردم، دوم دبیرستان بودم. در هجده سالگی اسمم درآمد. گفتند باید بروی خدمت. من نمی رفتم، اجبارم کردند. گفتند باید بروی، به دولت خدمت کنی، من هم قبول کردم. دوره آموزشی مرا فرستادند عجب شیر. موهایم را از ته زدند، یعنی از سنگ آدم می سازند. من نمی دانستم چه کار کنم. گفتم خدایا، من آرزو می کردم مثل پروانه ها باشم ولی تو مرا سنگ کردی، سنگ که نه، یک درخت پیر کردی. کل آرزو هایم پودر شد، من اینجا در جمع پسرها، جلوی این مفت خورها چه کار کنم. من را صدا می کردند هی سرباز، می رفتم، به من می گفتند تو چرا اخلاقت فرق می کند، می گفتند خیلی خوشگلی، می گفتم نه آقا من پسر هستم، برداشت دیگری نکنید. دروغی می خواستند بدانند که من پسرم. من هم می گویم که من مرد هستم ولی نمی خواستم اخلاق و ادا اطوار هایم را بدانند. به دروغ گفتم که من دوست دختر دارم، من این را دارم، آن را دارم، می خواستم که به من دست نزنند. من این دروغ ها را گفتم ولی نشد.»

علی: « نیما با این توصیفی که از شرایط خانه و خانواده ات داشتی، آیا هرگز فرصتی پیش آمد تا به جایی پناه ببری تا کمتر در معرض آسیب باشی؟»

نیما: « یکبار فرار کردم، قریب به دوماه، رفتم سمت تهران و کرج زندگی کنم. مادرم هم رفته بود به دادگاه، به آگاهی التماس کرده بود که پسرم از خانه فرار کرده، به آنها گفته بوده که پسرهایی هستند که شیطان پرست هستند و پسرم را از راهش کشیدند و به او گفتند که تو همجنسگرا هستی، آنها هم افتادند دنبالم به دو ماه نکشید، یک ماه و بیست و پنج روز که من را پیدا کردند و دوباره مرا به کانون اصلاح و تربیت بردند. هر بار که خواستم تلاشی بکنم دوباره آن کانون اصلاح و تربیت مثل دست انداز سر راهم ظاهر شد. بیست و دو ساله ام شده است. تا حالا نشده که من یک نفس راحت بکشم و بگویم امروز راحت تر شدم. به مدرسه می رفتم، وقتی تعطیلات تابستانی می شد، من تعطیلات نداشتم، واقعا نداشتم. باید خانه می ماندم، زندانی، زنجیر. زندگی من با زنجیر بستن، اصلاح تربیت، فرار از سربازی و ازدواج با یک دختر، اینطور گذشته است. تا حالا نشده که زندگی، یک بار با خوش گذرانی من رد شود. خوش به حال آنهایی که خانواده شان از آنها حمایت می کند. ولی خدا آخر و عاقبتم را بخیر کند. هر بار که این هوای بارانی و برفی را می بینم. در دلم اشک می ریزم، اشک خون. در دلم می گویم خدایا کی می شود لباس های شیکم را بپوشم، با رفیق هایم بیرون بروم، شیطونی کنم، بازی کنم، بزنم، بترکونم شهر را ولی نمی شود، نمی شود. یه حسی به من می گوید اگر بخواهی فرار کنی می خواهی کجا بروی، دوباره هم پیدایت می کنند و می برند به کانون یا زنجیر می بندند. راه فرار دیگر برای من موجود نیست. عزیزتر از مادر نداریم، مادرم هر چقدر به من شکنجه بدهد، هرچقدر هم بزند مرا بکشد ولی گردن من از تار مو نازک تر است. می گویم بکش، حق داری. نمی توانم زحمات نه ماهت را جبران کنم. من در دنیا یک نفر را دارم که مادرم است. درست است که مرا اذیتم می کند، ناراحتم می کند، آرزوهایم را از دستم می گیرد ولی دوباره من عاشقش هستم. عاق والدین هست. من نمی توانم به مادرم بگویم تو چرا با من اینطور می کنی. چون من نمی توانم در آن دنیا جوابگوی خداوند بشوم. مگر اصلا مادرت هر چقدر بد بود، تو چرا فرزندی نکردی. بگذار اگر دلخوشی مادرم با زنجیر بستن است، با کانون اصلاح و تربیت است، من باز هم می روم ولی مادرم خوب باشد، خوش باشد، مادرم بیماری سرطان دارد به خاطر این است که می گویم. من راضی هستم که از خوشی خودم بگذرم تا خوشبختی همحس هایم را ببینم. من اینجوری هستم، عاشق مهربانی هستم، انشالله همیشه همحس هایم دست به خاک بزنند، طلا بردارند. امیدوارباشند، ماهم خدایی داریم. خدا تکلیف ما را روشن می کند. فقط می خواهم توصیه ای به آنها بکنم، مبارزه کنند. آدم هر چقدر هم ضعیف باشد، باز باید مبارزه کند. باید مبارزه کنی تا به موفقیت برسی. من اینجور هستم، سختی کشیده ام ولی به خودم می گویم تو هر چقدر هم سختی بکشی به خودت امیدوار باش. موفق می شوی. مبارزه کردن به جنسیت ربطی ندارد، چه مرد باشد، چه زن باشد، چه همجنسگرا باشد، هدف این است که آینده ات را بسازی. حرف مردم را ول کن، تو برای خودت زندگی کن.»

برای حفظ امنیت مصاحبه شونده از نام مستعار نیما در این گزارش استفاده شده است.


There are no comments

Add yours