گفت‌وگو با فریماه، هنرمند نقاش کوییر

 

 

این صد و چهل و دومین برنامه کوییرپلیره و من فریمان میزبان شما هستم. این هفته

هنرمند کوییر «فریماه» مهمون منه و قراره از داستان خودش و نقاشی برامون بگه. بریم به یه ترانه گوش کنیم و برگردیم.

سلام «فریماه» جان. خوش اومدی به برنامه کوییرپلیر.

سلام. ممنونم از تو که من رو دعوت کردی و خیلی خوشحالم که توی برنامه کوییرپلیر هستم. من «فریماه» هستم. یک زن ترنس. سی و چهار-پنج سال سن دارم و توی حوزه هنرهای تصویری و هنرهای تجسمی فعالیت می‌کنم. شخصیتی اجتماعی‌ و تا حدی شوخ دارم.

می‌تونی از فعالیت هنریت بیشتر برامون بگی؟ همینطور از جایگاه هنر در زندگیت؟

من در حال حاضر بیشتر درگیر نقاشی، تصویرسازی و تصویرگری هستم. ولی اگر بخوام به طور کلی از جایگاه هنر در زندگی خودم بگم و این که چرا هنر در زندگی من نقش مهمی داشته، باید برگردم به دوران کودکیم، مثلاً سال‌های اول دبستان. من توی یه شهرستان دور از مرکز به دنیا اومدم، بزرگ شدم و به مدرسه رفتم. حدود سی سال پیش مرزبندی‌های جنسی و جنسیتی خیلی پررنگ بودن و هنر تا حدی از اون مردانگی و نقشی که از تو به عنوان یه پسر بچه انتظار می‌ره، دورتر بود و من فکر می‌کنم پریدم به سمت هنر تا کمی خودم رو آروم کنم و زیرزیرکی و یواش فعالیتی رو انجام بدم که علی رغم این که با روحیه من جور بود، بار جنسیتی کم‌تری هم داشت و کمک می‌کرد که فشار انتظارات آزاردهنده‌ای که از یک پسر بچه وجود داشت برای من کم‌ بشه. آشپزی هم همینطور در کودکی من نقش مهمی داشت، برای این که می‌تونستم بیشتر خودم باشم و راه تقریباً امنی بود، یعنی خیلی نزدیک لبه‌های قرمز نمی‌شد که تو آسیب ببینی و ازش لذت می‌بردم. فکر می‌کنم برای اون سن کارهای خیلی خارق‌العاده‌ای انجام می‌دادم. گاهی تابستون به کانون پرورش فکری [کودکان و نوجوانان] می‌رفتم ولی کلاس‌ها نقاشی رو شرکت نمی‌کردم چون هنر خیلی هم مهم نبود برای بافت اجتماعی اونجا و خانواده من که بخوام به کلاس نقاشی برم. اما خب من علاقه داشتم و به کانون می‌رفتم و یادمه که مدل‌های مربی اونجا رو توی یه دفتر نقاشی بزرگ می‌گرفتم. مدل‌هایی که خود مربی انجام داده بود. مربی هم یه خانوم مهربون بود که خیلی دوسش داشتم. این مدل‌ها رو می‌گرفتم و برمی‌گشتم خونه و ساعت‌ها تا دو و سه شب، مداد رنگی‌ها رو دونه دونه پودر می‌کردم با سمباده می‌تراشیدم و روی کاغذ می‌ریختم و سایه‌ها رو با هم محو می‌کردم. کارهای جالبی می‌شد و برای سن من خیره‌کننده بود چون خودآموخته هم بودم. همين كه من رو تخلیه می‌کرد و نزدیک می‌کرد به چیزی که دوست داشتم باشم و هویتی که خودم رو باهاش مطابق می‌دونستم و آسیب هم کم‌تر می‌دیدم و تا حدی هم حاشیه امنی هم درست می‌کرد که خب من توی این زمینه خوبم. پس اگر صدای نازکی دارم یا اگر حرکت دست من برای یک پسر بچه ناهنجاره ولی خب من یه کار خوب هم انجام می‌دم و درسم هم خوبه و می‌شه که این با اون در بشه و یه مقداری توی کلاس و بین هم سن‌ها م و خانواده به چیز خوب هم برای گفتن داشته باشم. 

کم کم هنر برای من مثل یک پناهگاه شد که من بهش پناه می‌بردم، به خصوص نقاشی. از چیزهایی که می‌تونست من رو آزار بده و من رو مچاله کنه و هل بده به سمتی من به هنر پناه می‌آوردم و خودم رو آروم می‌کردم. بعد دیگه رسید به دوران دبیرستان. من دانش‌آموز درس خونی هم بودم. دوباره فضا اونجا خیلی صفر و یکی بود، خیلی ریاضی بود و همه باید ریاضی می‌خوندن و فضا یه مقداری اون خشونت‌هاش رو بیشتر داشت ولی خوشبختانه من تونستم همون سال یه مقداری وارد خوشنویسی ایرانی بشم و از اون بابت یه مقداری خودم رو شارژ کنم. اونجا بود که من یکی از اولین خواسته‌هام رو مستقیماً گفتم، چون خیلی فضای خانوادگی-اجتماعی برای من بسته بود، خیلی ترسناک بود که اصلاً من بخوام بگم که چه احساسی دارم نسبت به هویت خودم ولی حداقل می‌تونستم بگم که من هنر دوست دارم و من از رشته ریاضی با جنگیدن تونستم جا به جا بشم و به سمت مطالعه هنر برم. این هم یه چیزی مثل تطبیق [تأیید] جنسیت که از عنوان «مرد» در چشم اون سیستم کلی جامعه خودت رو می‌خوای «تقلیل» بدی به «زن»، اونجا هم دوباره از فضای علمی و ریاضیات، یهویی میای هنر می‌خونی. ولی برای من خیلی حرکت بزرگی بود و خیلی دوسش داشتم علی رغم این که از لحاظ اقتصادی برای من منفعتی نداشت یا این که می‌تونست بهتر باشه اما خب خودم رو پیروی کردم و خیلی اون حرکت رو دوست داشتم. من یکی دو سال کلی هنر تجسمی خوندم، ولی دوباره به همون دلایل و فشارهای متفاوت که خودت به خودت وارد می‌کنی و فشارهایی که خانواده به تو وارد می‌کنن و اون باوری که به تو می‌دن که «از هنر که زندگی در نمیاد» من دوباره کوچ کردم به یک رشته دیگه اما قبل از اون یعنی حدود ۱۷ سال پیش نقاشی رو به صورت حرفه‌ای شروع کردم، چون همیشه تب و تاب و هیجان نقاشی کشیدن رو داشتم و نقاشی برای من یک فضای فوق‌العاده دوست داشتنی و جدا از فضاهای خسته کننده اطرافم بود. یک مجموعه کاری رو انجام دادم و نمایشگاه داشتم ولی دائم برای من در فراز و نشیب بود. زندگی من کلاً از اون پس تغییراتی کرد. من سال‌ها با سرکوب خودم و پذیرفتن سرکوب‌های بقیه ادامه دادم.

۶ سال پیش تصمیم گرفتم آشکارسازی کنم و روند تطبیق رو شروع کنم، بعد از این که من نقاشی رو ۱۰ سال یا بیشتر رها کرده بودم. من یکباره و یک شبه تنها شدم. انگار که توی یه ارتفاع بلندی بودم، توی یه برج بلندی بودم و یه موزاییک از زیر پام خالی شد و سقوط کردم. سقوط کردم به تنهایی تقریباً محض و جز ارتباطات محدودی که تونستم دوباره شکل بدم کسی رو نداشتم. دوباره یک پناهگاه احتیاج داشتم و دوباره نیاز داشتم تا خودم رو آروم کنم و دوباره انرژی بگیرم تا بتونم مبارزه کنم. برای همین دوباره نقاشی رو شروع کردم. فکر می‌کنم اولین کار من ۵ سال پیش، یه پرتره بود از دوست نازنینم. تازه یه مقداری فضای چت روم‌ها و فروم‌ها شروع شده بود و می‌تونستیم همدیگر رو پیدا کنیم. من پرتره نازنین دوستم رو نقاشی کردم و دوباره پناهگاه امن خودم رو پیدا کردم. خب من از یه جنگ خیلی بزرگ اومده بودم. زخمی، خسته، داغون، انکار شده، تنها، به شدت هم آدم عاطفی‌ای هستم، با احساسات متناقض شدید، عذاب وجدان. تاریک تاریک بود همه جا و دوباره نقاشی به داد من رسید. من اون زمان مجموعه کارهایی رو انجام دادم که جلوتر براتون خواهم گفت، و در نمایشگاهی خارج از ایران مشارکت کردم و همچنان به صورت ناپیوسته کار هنری رو انجام می‌دادم چون احتیاج داشتم که کاری رو به دست بیارم و انرژی من روی اون کار باشه.من دو سال پیش از ایران خارج شدم و همه اون قصه‌ها برام تکرار شد، همه اون تنهایی‌ها، حالا اینجا غربت هم اضافه می‌شه. البته غربت رو داشتم به جورایی چون من در ایران هم ناچار بودم از این شهر به اون شهر مهاجرت کنم. برای این که امنیت خودم رو تأمین کنم. اینجا حالا من تمام اون احساسات رو در مقیاس بزرگ‌تری داشتم و دوباره هنر بود که با داد من رسید. و همچنان دارم تجربه می‌کنم. خیلی کمبودهایی که حس می‌کنم شاید می‌تونم با هنر، با نقاشیم و با چیزی که دوستش دارم، یه مقداری بروز بدم یا جای خالی رو پر کنم یا حداقل بگم اینجا خالیه یا اینجا کمبود داره. همین این خیلی خلاصه داستان من و نقاشی بوده تا الآن.

ممنونم که داستان خودت رو با ما به اشتراک گذاشتی. من با داستان زندگی‌ت احساس نزدیکی می‌کندم و فکر می‌کنم خیلی از شنونده‌ها هم همین احساس رو دارن. امیدوارم هفته دیگه هم بتونی با ما باشی تا درباره دیدگاهت به هنر و مجموعه کارهات، مخصوصاً پروژه «مادری» که انجام دادی بیشتر صحبت کنیم.

حتماً. من خوشحال می‌شم که دوباره با شما باشم.